|
« عارف شانزده (16)ساله » « طلبه ی شهيد، سيد عليرضا تهامی » بسم الله الرحمن الرحيم قال رسول الله صلی الله عليه و آله و سلم :ان المرائی يدعی يوم القيامه باربعه اسماءٍ، يا غادر، يا فاجر، يا خاسر، يا کافر، حبط عملک و بطل اجرک، التمس اليوم اجرک ممن کنت تعمل له . زمستان سال يکهزاروسيصدوشصت ودو (1362) بود و جملهی رزمندگان عظيم الشأن اسلام عزيز، در انتظار صدور فرمانی مبارک که آغازگر حماسه ای ديگر بود، لحظه شماری می کردند که سروکله ی نگارنده، در ميان خيل عظيم لشکريان سلحشور و ظفرمند 41 ثارالله نمايان شد و زمزمه ی « عمليات نزديک است » در بين رزمندگان اسلام، دهان به دهان نقل می شد. آری هر عزيزی که با اين عبد ذليل خدا احوالپرسی می کرد، يواشکی و در گوشی می فرمود: حتماً عمليات نزديک است که به جبهه آمده ای؟، علتش هم اين بود که ما با برخی از فرماندهان معزز و سلحشور گردانهای لشکر 41 ثارالله، قرار گذاشته بوديم که دستور حضور در جبهه را لحظه ای به ما ابلاغ فرمايند که به شروع عمليات جديد، زمان زيادی باقی نمانده باشد تا از درس و بحثمان خيلی عقب نمانيم و از آنجائيکه برخی از رزمندگان عزيز در رابطهبا عملياتهای گذشته متوجه شده بودند که از آمدن امثال نگارنده به سرزمين مقدس و سرخ فام جبهه، تا آغاز عملياتهايی که در پيش بود ، يکی دو هفته بيشتر نمی گذشت و با تجربه به دست آورده بودند که همانند صاحب اين قلم، معمولاً وقتی به جبهه می آيند که چند روز بعدش نبرد بزرگ و سرنوشت ساز ديگری آغاز بشود. خلاصه کنم، همان گونه که انتظار می رفت ميان شهيدان عظيم الشأن و سرداران بزرگ و سترگ لشکر يعنی؛ شهيد محمود پايدار ره فرمانده ی نازنين گردان 419 و شهيد علی بينا ره فرمانده ی نازنين گردان 414، جهت انجام وظيفه ی زادسر، اختلاف به پيش آمد و نهايتاً کار به حکميت فرماندهی محترم لشکر 41 ثارالله، خاتمه يافت و حضرت ايشان( سردار شجاع و نامی، سرتيپ پاسدار قاسم سليمانی) حکم فرمودند که زادسر، بايد در گردان 419، خدمت نمايد. وظايفی را که اين عبد فانی خدای باقی، قبل از عملياتها بر دوش خود حس می کرد علاوه بر آنچه که هر روحانی می بايست انجام بدهد که عبارت بود از؛ اقامه نماز جماعت در سه نوبت و بيان احکام شرعی و سخنرانی پيرامون موضوعاتی که تبليغات لشکر، مشخص می کرد، شامل امثال مواردی که در پی می آيد می شد: سرزدن سنگر به سنگر، سربه سر بچه ها گذاشتن، تصحيح حمد و سوره ی کسانی که احياناً تلفظ آنان اشکال داشت، ثبت خاطرات تاريخی و آموزنده ای که بعضاً بيان می فرمودند و همچنين انتقال تجارب بسيار مفيد، لازم و ضروريی که از عملياتهای قبلی به دست آورده بوديم و مبتلابه رزمندگان عزيز عمل کننده بود، که سخت استقبال می کردند. بنا برآنچه که اشارت رفت، خود را به بچه های رزمنده ای که از مناطق مختلف استانهای؛ کرمان، هرمزگان و سيستان و بلوچستان در گردانهای گوناگون، گرد هم آمده بودند تا عليه کفار بعثی بجنگند، نزديک و خيلی زود با آنان رفيق و خودمانی می شدم تا آنجا که آنان مرا همانند يکی از خودشان می يافتند و بدين جهت حضورم را اقبال می فرمودند و به سخنانم حتی اگر به طول هم می انجاميد، گوش فرا می دادند و همين نکته رمز اصلی موفقيتم در تبليغ بوده و هست . ضمناً؛ بعضی وقتها هم قبل از اقامه نماز جماعت، انگشت عطری خويش را که معطر به بهترين عطرهايی بود که با خود برده بودم، به شقيقه و گردن مبارک وسرفراز رزمندگان قرآن و اسلام می کشيدم، و آشنائی چند روزه ی من با اسطوره ی اين قصه ی تاريخی و حقيقی، از اين طريق آغاز شد. لحظه ای که انگشت عطريم، شقيقه و گردنش را لمس کرد، چشمان پر از راز و رمزش را که در زير پيشانی پاک و بلندش قرار گرفته بودند و هنوز به غير از چشمان منور حضرت امام خمينی قدس سره، ديگر چشمانی به، جذبه، هيبت، زيبايی و گيرايی چشمان الهي او نديده ام، به چشمان کور و گنهکار من دوخت و فرمود: حاج آقا، جای شمشير امام زمان عليه السلام را عطر می زنی؟، در حالی که بيش از آن تاب تحمل نگاه عجيب، نافذ و پر رازش را در خود نمی ديدم، خطاب به حضرتش عرض کردم؛ جای شمشير امام زمان عليه السلام!؟، نه خير ـ خدا نکند، و با خنده اضافه کردم، جای شمشير دشمنان امام زمان عليه السلام را. تبسمی مليح بر لبانش غنچه زد و فرمود؛ ان شأالله و سر به جيب تفکر فرو برد.دومين مرتبه ای که به زيارت جمال جميل و چشمان غير قابل توصيفش، نايل گرديدم ساعتی بود که نوبت سر زدنم به سنگری که او در آن سکنی داشت، فرا رسيد و نويسنده ی سيه رو و وامانده از قافله ی مقدس شهداء، وارد آن شد. با يکی ـ يکی آن نور ديدگان و عزيزان جان از جمله آن عارف شانزده ساله که تازه آثار جوانی در چهره اش خودی نشان می داد، احوالپرسی کرده و از نام و شغل و هدف و شهر محل عزيمتشان و . و .، پرس و جو کردم و راجع به اهميت تلفظ صحيح قرائت نماز مطالبی عرضه داشتم و از آنان که داوطلب می شدند تا حمد و سوره ی خويش را به بوته نقد و آزمايش بسپارند، تقاضا می کردم تا با صدای بلند حمد و سوره را بخوانند و از هر کدام که درست تلفظ می کردند که اکثريت داشتند درخواست می کردم تا اگر حديثی و يا مطلبی ديگر که به ذهنشان می رسد و برای جمع حاضر مفيد می دانند، بازگو کنند. وقتی که نوبت به او رسيد آن حضرت علاوه بر اينکه از ديگرانی که در قرائتشان غلطی يافت نشد، حمد و سوره را صحيح تر تلاوت فرمود، با صوتی دلنشين و گوش نواز اين دو سوره ی مبارکه ی قرآن کريم را قرائت کرد که همه ی حضار مجلس را به تحسين واداشت. در حالی که مخطابم او بود، يعنی همان عزيزی که مهر و محبت شديدی از وجود نازنين و مبارکش را در قلبم حس کرده بودم، پرسيدم؛ فرمودی اسمت چی بود؟ سيد عليرضا تهامی. و شغلت؟ طلبه ی مدرسه ی معصوميه ی کرمان. از کجا اعزام شده ای؟، شهرستان زرند. در مدرسه به چه مشغول بودی؟، کتاب سيوطی. آن را خوب خوانده اي؟، حاج آقا من در کل کتاب نمی خوانم. (و حتی فکر می کنم گفت که من اصلاً کتاب ندارم)!، پس چگونه درسها را ياد می گيری؟، فقط سرکلاس، هر آنچه که استاد در کلاس درس می فرمايد، در حافظه ام جای می گيرد و در خود نيازی به مراجعه ی به کتاب احساس نمی کنم!. در حالی که همه ی ما از اين ادعای بزرگ متحير و متعجب شده بوديم، گفتمش؛ مگر ممکن است پسر؟، جواب داد؛ حاج آقا امتحانش آسان است، بنـــده الآن می توانم به شما بگويم که از روزی که به گردان ما آمده ای تا الان چند تا سخنرانی داشته ای و چه مطالبی را گفته ای آنهم بدون کم و کاست. حيرت زده گفتم اکنون می توانی سخنرانی امشب مرا بيان کنی؟، باور بفرماييد که انگار ضبط صوت بود، از «ب» بسم الله تا «ت» تمت آن سخنرانی را واو به واو و سبک و سياق خودم، بيان کرد و تمام اهل سنگر را به عجب ـ عجب گفتن مجبور ساخت. بنده که حسابی کم آورده بودم عرض کردم؛ آقا سيد عليرضا، برايمان حديث بخوان و او بلادرنگ و مسلط، چنين فرمود :بسم الله ارحمن الرحيم، قال رسول الله صلی الله عليه و آله و سلم، ان المرائی يدعی يوم القيامه باربعه اسماء، يا غادر، يا فاجر، يا خاسر، يا کافر، حبط عملک و بطل اجرک. التمس اليوم اجرک ممن کنت تعمل له. (وقتی که اين حديث را خواند، تمام بدنم داغ شد و در يک لحظه احساس کردم که اين جوان با چشم بصيرت، باطن مرا هم می بيند و مرا جزو رياکاران می شناسد وليکن به روی خودش نمی آورد)، آنگاه ترجمه فرمود که : در روز قيامت، انسان ريا کار را با چهار (4) نام صدا می زنند؛ ای فريب دهنده، ای تباه کننده، ای زيان کننده، ای پوشاننده ی حق، عمل تو از بين رفته و اجر تو ضايع و باطل گرديده است، امروز (روزقيامت) از کسی مزدت را طلب کن که در دنيا برای او نوکری کرده ای. سپس دعا کرد که خداوند همه ی بندگانش را توفيق عمل صالح و خالص مرحمت فرمايد و عاقبتشان را ختم به خير فرمايد و خاموش و صامت چشم به دهان ما دوخت.از او چه بگويم و چگونه بگويم، به ياد دارم که شبی از شبهای خدا در سرزمين مقدس محل استقرارمان که نامش جفير و نشانش جنوب بود در بين نماز مغرب و عشا حديث مبارک نبوی (ص) ذيل را تلاوت کرده و پيرامونش آموزه های خود را تشريح کردم:قال رسول الله صلی الله عليه و آله و سلم: « الا اخبرکم باکبرالکبائر، الاشراک بالله و عقوق الوالدين و قول الزور، ای الکذب »، رسول خدا صلی الله عليه و آله و سلم فرموده است که آيا می خواهيد شما را از بزرگترين گناهان بسيار بزرگ با خبر کنم که همانا عبارتند از شرک ورزيدن به خدا، رنجاندن پدر و مادر و دروغ گفتن. و در ادامه کمی هم راجع به حرمت و عظمت و حق و حقوق فراوان پدر و مادر که بر عهده ی فرزند می باشد و کيفيت عاق والدين و خطر بزرگ آن، توضيح دادم که در اين مختصر نمی گنجد.فردای آن شب، آن جوان با خدا و با حياء، با چهره ای برافروخته و نگران نزد من آمد و فرمود فلانی من از همان کسانی هستم که ديشب در باره ی آنان توضيح دادی، به احتمال بسيار زياد پدر و مادرم از من آزرده خاطر شده باشند، زيرا همانگونه که ماجرای به جبهه آمدن برخی از رزمندگان را بدون اطلاع والدينشان، مفصل شرح دادی، بنده هم بدون اذن والدينم و حتی بدون اطلاع آنها و بدون خداحافظی با آنان راهی جبهه شدم و در حقيقت فرار کردم و به اينجا آمده ام و می ترسم که شهيد بشوم و نتوانم رضايت خاطر آنان را تحصيل کنم. و به همين جهت نامه ای را خطاب به بابا و ننه ی خويش تنظيم کرده ام تا برايشان ارسال کنم و فعلاً اينگونه از آنان دلجويی و عذرخواهی کنم تا اگر به خواست خداوند تبارک و تعالی زنده برگشتم، حضوری خودم را به پاي آنان بيندازم و دستان مبارکشان را غرق بوسه نمايم و از محضر مبارکشان حلاليت بطلبم. و ادامه داد شما اين نامه را بخوانيد تا اگر اشکالی نداشته باشد، آن را پست کنم.بخش کوتاهی از آن آخرين نامه اين نوجوان عارف، شيدا و شهيد را با هم می خوانيم: (نقل به مضمون)« پدر بزرگوار و و مادر مهربانم، از اينکه بدون خداحافطی و هماهنگی با شما نور چشمان و عزيزان جانم، رهسپار ديار عاشقان و محفل مخلصان شده ام، معذرت می خواهم، بچه بودم و اشتباه کردم، زيرا از روی خامی فکر می کردم که خدای ناکرده ممکن است مانع اعزامم به جبهه بشويد، در حالی که اکنون به يقين رسيده ام که شما سيد علی اکبر امام حسين عليهما السلام را از سيد عليرضای خودتان بيشتر دوست داريد و مطمئناً اگر خواست خود را درست مطرح کرده بودم، نه اينکه ممانعت نمی فرموديد بلکه مشوقم نيز می شديد. جداً خواهش می کنم که اين پسر خطاکار و جفاپيشه ی خودتان را ببخشيد، هميشه اينطور بوده است که بچه ها و فرزندان اشتباه می کرده اند و پدرها و مادرها می بخشيده اند و اين بار هم پسری خطا کرده است و اشتباه رفته است و پدر و مادری مهربان و دلسوز و فداکار، خواهند بخشيد، حلالم بفرماييد و از سر تقصيراتم بگذريد، و . و . ».می گفتمش؛ عليرضا، برايم قرآن بخوان. فوراً قران را از جيبش بيرون می آورد و با صوتی حسن و به صورت ترتيل شروع به تلاوت کتاب خدا می کرد. سيد جان، برويم گردان 414 می فرمود؛ برويم حاج آقا و بلا فاصله به راه می افتاد. سيدعليرضا چنانچه به شرف شهادت نائل شدی مرا شفاعت بکنی، حتماً شفاعت می کنم، و . و .، و آخرين ديدار آن يار دلربا ساعاتی قبل از شهادتش بود که به عنوان بی سيم چی فرماندهی محترم گردان 419 سردار شهيد محمود پايدار، لباس رزم پوشيده بود و با تجهيزات کامل جنگی در حالی که بی سيم مخصوص تماس فرماندهی را بر پشتش بسته بود به همراه فرمانده ی عزيزمان ناگهانی از راه رسيدند و با گفتن لفظ مقدس « ياالله » ، « ياالله » با صدای بلند، به اين عبد فانی امر می فرمودند که رکوع نماز مغرب را طول بدهم تا شهيد پايدار بتواند تيمم بکند و اقتدا نمايد و من بی اختيار دستور معنوی آنان را انجام داده و آنقدر رکوع نماز را طول دادم تا صدای تکبيره الاحرام هر دوی آن بندگان خاص خدا را که حقيقتاً خالص و مخلص بودند، شنيدم و اينچنين آن عزيزان و سروران آخرين نمازشان را در چکاچک پر حجم و بی امان توپخانه ها و خمپاره اندازها و مسلسلهای کلانشينکف و گرينف و کاتيوشاها آنهم با تيمم و پوتين به جماعت اقامه کردند و عارفانه و عاشقانه و با اطمينان قلب و انبساط خاطر به سوی ديدار دلبر دلدار پرواز کردند و با هم فانی در حق و باقی در عالم ملکوت گرديدند. اگر چه ستاد معراج شهداء نام مبارکشان را در فهرست مفقودالاثرهای عالم خاک و دنيای ناسوت ثبت کرده است ولی کروبيان ملکوت اعلی اسامی مقدس و بلند مرتبه ی آنان را جزو خصيصين عالم لاهوت و مقربان ويژه ی صاحب افلاک، نگارش فرموده اند. بعد از اقامه نماز، پيشانی بلند و روی چو ماه تهامی را بوسيدم و همچو جان شيرين درآغوشش گرفتم و گفتم قبول باشد، التماس دعا. در حالی که او می دانست که اين آخرين ديدار است و آخرين مرتبه ای است که چشمان پاک و معصومش در چشمانم گره می خورد، روی مبارکش را به من کرد و فرمود: حاج آقا، اين کتاب دعای من و اين وصيت نامه ی مرا بگير و نزد خود نگاه دار. عرض کردم؛ فدات شوم، ما که با هم هستيم سيد جان، فرمود: درست است ولی پيش تو باشد بهتر است و آنگاه، نگاهی به من انداخت که نگو و نپرس. آری؛ با نگاهش به من فرمود؛ ای بيچاره زادسر، اينهمه وقت (حدود بيست روز) با من بودی و نفهميدی که من مال اين دنيا نيستم! اين دنيا ارزانی تو امثال تو که ره به جايی نبرده ايد. من دارم به ديدار جدم رسول خدا صلی الله عليه و آله وسلم و زيارت مادر جليل القدرم فاطمه زهراء سلام الله عليها، می روم. يادش به خير، فرمود: بگير اينها را، پيش تو باشند بهتر است. مجدداً درآغوشش گرفته و پيشانيش را غرق بوسه کرده و چشمانش را نگاه کرده و گفتمش؛ آقا سيد عليرضا آيا می دانی که چقدر دوستت دارم؟ فرمود، می دانم حاج آقا، که الهی خاک بر سر اين حاج آقا ی خاکی و حيران بشود. و بعد از اينکه با فرماندهی عزيز گردان هم آخرين خداحافظی را کرديم و سردار شهيد پايدار فرمود: سيد برويم و من عرض کردم که من چکار کنم آقا محمود؟ با تبسم مليح و هميشگيش فرمود؛ تو با محسن و بچه های گروهان او باش تا از طريق بی سيم بگويم که چکار بکنيد. دگر باره با سيد عليرضا تهامی خداحافظی کرده و آخرين جمله ای که به او گفتم اين بود : « عليرضا خوب بجنگی، ها » و آن مرغ باغ ملکوت که آزادی روح و روانش را از قفس تنگ و تاريک تن خاکيش، انتظار می کشيد، فرمود: « باشه حاج آقا ». و هر دو در دل سياهی شب پرنده تر ز مرغان هوايی به سوی خورشيد شب شکن شهادت بال گشودند و طيران کردند و رفتند، رفتند و رفتند تا ديگر چشمان نوک بينی بين من توان تماشای جسم خاکيشان را هم از دست داد. و اما بر ما و بقيه ی زمندگان گردان 419 و ديگر گردانهای عمل کننده چه گذشت و در آن شب اول عمليات خيبر و در ميان گل و لای سياه و قهوه ای جزيره ی مجنون، چه بر سرمان آمد و چه اتفاقات مهم و سخت و تلخی به وقوع پيوست، بسيار ـ بسيار مفصل است که در ظرفيت اين ظرف کوچک نمی گنجد. بلی ساعاتی چند نگذشته بود که خبردادند؛ شهيدان والامقام سردار محمود پايدار و سردار سيد عليرضا تهامی، با کارت ويژه و با يک تشريفات بسيار با شکوه و غيرقابل درک و وصفی، به محل مخصوص ملاقات روی دوست وارد شده اند و شرف حضور در مجلسی را به دست آورده اند که در صدر آن خاتم الانبياء محمدبن عبدالله صلی الله عليه و آله جلوس فرموده است و . و ، و ما بيچارگان ناراحت بوديم که جنازه مطهرشان را در ميدان نبرد . . . !؟. « اللهم رزقنا توفيق الشهاده فی سبيلک » « ربنااغفرلنا و لاخوانناالذين سبقونا بالايمان و لاتجعل فی قلوبنا غلاً للذين آمنوا، ربنا انک الرؤف الرحيم » بحق فاطمه و ابيها و بعلها و بنيها صلوات الله عليها و عليهم اجمعين اقل الطلاب : علی زادسرجيرفتی رمضان المبارک 1423 هنرمند بسيجـــی و جانباز شيميايی « شهيد زنده، محمدرضا ايرانمنش » بسم الله الرحمن الرحيم به گمانم نخستين باری که جمال نورانيش را زيارت و پيشانی بلند و مبارکش را بوسيدم، قبل از عمليات والفجر چهار (4) بود که برای اولين بار به جبهه آمده بود، نوجوانی سيزده و يا چهارده ساله که هنوز هيچ گونه آثاری که حکايت کننده بلوغ سِنی اش، باشد در او ملاحظه نمی شد، و از نعمتهاي بزرگی چون جمالی جميل، زبانی گويا ، بيانی رسا، دستخطی زيبا و . و ، بر خوردار بود، از او پرسيدم نامت چيست و از کجا اعزام شده ای؟ فرمود: محمد رضا ايرانمنش هستم و از شهرخودت (جيرفت) اعزام شده ام، با تعجب و عتاب گونه خطاب به او گفتم آخر اين مسؤولين بسيج جيرفت برای چی ترا به جبهه فرستاده اند!؟ فرمود: فلانی، خواهش می کنم که کسی از ماجرا با خبر نشود، من را که اعزام نمی کردند و می گفتند سن تو کم است و به درد جبهه نمی خوری، من و اين دوستم «فرودنيا» قاچاقی خودمان را به اينجا رسانيده ايم آنهم با موافقت بسيج استان کرمانشاه که شرح کيفيت موافقتشان سر دراز دارد.قبل از ذکر خلاصه ای از داستان جبهه آمدن اين عزيز، بايد عرض کنم که آنچه از آن روزهای مقدس و مبارک به ياد دارم حال و هوای بچه های کم سن و سالی همانند حضرت ايشان است که حقيقتاً بايد چهره های ماندگار دوران دفاع مقدس جمهوری اسلامی ايران به شمارآيند. کما اينکه در جبهه ها معروف شده بود که يکی از اين تيپ بچه های نوجوانی که به دست دشمنان بعثی اسير می شود، بر سر يکی از مزدوران دشمن بعثی چه بلايی می آورد؛ و چگونه يکی از خبرنگاران راديو و تلويزيون عراق را مستأصل و بی آبرو می کند، بچه ها می گفتند؛ يک خبرنگار عراقی به قصد بهره برداری تبليغاتی به آن رزمنده ی نوجوان نزديک می شود و دوربين را به سوی چهره اش ( (zoomمی بُرد و نمای درشت و بسته (close up) او را نشان می دهد و به اصطلاح با مهربانی خاصی (تصنعی) از او سؤآل می کند:اسمت چيست؟، عباس. اسم پدرت چيست؟، غلام عباس. اهل کدام منطقه از ايران هستی؟، بندرعباس. در کجا به اسارت نيروهای . . . عراقی درآمدی؟، در دشت عباس. و خبرنگار که خيلی کم آورده بوده است که چگونه يک نوجوان ايرانی و مسلمان ( به قول آنها (نعوذبالله) يک الف بچه ی مجوسی ) که اسير دست آنهاست، او را عددی به حساب نياورده و به هيچ انگاشته است، با عصباتيت می گويد مرا مسخره می کنی بچه؟!، و او با خونسردی تمام و وقار خاصی می فرمايد؛ نَه به حضرت عباس.حالاخلاصه ی قصه ی جبهه رفتن اين بسيجی هنرمند و جانباز جليل القدر را که در واقع شهيدی است زنده، که خود حضرتش برايم حکايت کرد، به محضر شريفتان تقديم می نمايم:می فرمود؛ وقتی که مقامات محترم بسيج جيرفت با اعزامم به جبهه مخالفت کردند، با تجاربی که از بازی در تآتر به دست آورده بودم، به ايفای نقش پرداختم و با يک ظرافت خاصی کل پرونده ی بسيجيم را که شامل سالهای متمادی خدمتم در بسيج جيرفت می شد، از شما چه پنهان، کش رفتم، يعنی بلند کردم و همراه اين دوست خوبم (فرودنيا) پرسان ـ پرسان به سوی جبهه ی غرب که می گفتند تيپ ثارالله (هنوز لشکر نشده بود) آنجاست، در حقيقت پرواز کرديم، در اينجا از او سؤآل کردم که مگر حضرت عالی چه خدماتی را برای سپاه و بسيج جيرفت انجام داده ای؟ فرمود: اکثر قريب به اتفاق کارهای تبليغاتی سپاه و بسيج جيرفت را من انجام داده ام، کارهايی همانند؛ نقاشی تابلوها، شعارنويسی ديوارها، نوشتن پلاکادرها، ترسيم بومهای شهداء و . و.، را که در شهرستان ملاحظه می کنيد، اثار اين بنده کوچک درگاه خدا می باشد. عرض کردم خوب بقيه ی داستان را تعريف کن تا بدانيم چگونه سر از اينجا درآوردی، ادامه داد: بعد از کش رفتن پرونده ام از بسيج به سراغ شناسنامه ام رفته و با اجازه ی خودم سال تولدم را از يکهزاروسيصدوچهل وشش (1346) به يکهزاروسيصدوچهل وچهار (1344) تغيير داده و يک اسکناس يکهزار تومانی هم از جيب پدر بزرگوارم بر داشته و يواشکی و بدون خداحافظی همراه اين جوان رعنا (دوست مذکورش) به راه افتاديم تا بالاخره خودمان را به سپاه پاسداران کرمانشاه رسانيديم و گفتيم که تيپ ثارالله را می خواهيم، جيرفتی هستيم و می خواهيم برويم در همان تيپی که از بچه های مناطق خودمان تشکيل شده است، با بعثيهای جنايتکار و خون آشام بجنگيم، گفتند ما در رابطه با اعزام به جبهه و صدور مجوز جهت عزيمت به کامياران، نقشی نداريم، شما بايستی به قرارگاه بدر برويد و از آنجا مقدمات اعزامتان را فراهم بگردانيد، دلشکسته و پريشان خودمان را به قراگاه بدر رسانديم و پرونده زير بغل، تقاضايمان را مبنی بر اعزام به تيپ ثارالله، عرضه کرديم، اگبدانی وقتي که مسؤول مربوط اصل پرونده ی مرا از نظر گذرانيد و آنگاه قد و قيافه ام را ورانداز کرد، چقدر غضبناک شد! خدا می داند، پس از مکثی کوتاه، رو به من کرد و پرسيد، چه کسی اين پرونده را در اختيار شما گذاشته است آقای محمد رضا ايرانمش؟، گفتم آقاجان، چکار به کار او داری!؟، ما می خواهيم به جبهه برويم و بجنگيم . خيلی محکم، قاطع و ضمناً کمی هم عصبانی جواب داد، نه خير، نمی شود، هنوز وقت جبهه رفتن شما فرا نرسيده است، و اضافه کرد حتماً با پدر و مادرتان هم خدا حافظی نکرده ايد! زود برگرديد و برويد پيش والدينتان که قظعاً الآن مضطرب و منتظر هستند. خلاصه وقتی فهميديم که طرف انعطاف ناپذير است و زير بار صدور مجوز عبور و مرور از جاده ی نظامی کامياران، نمی رود! مجبور شدم دگرباره نقش بازی کرده تا طرف را تسليم نمايم، البته اعتقادمان نيز همين بود ولی با استفاده از فنونی که در تآتر آموخته بودم، بيان کردم. خلاصه ی کلام؛ شروع کردم به گريه کردن و فرياد زدن که؛ مگر ما چه چيزمان از بقيه ی رزمندگان کمتر است؟، چه کاری آنان انجام می دهند که ما نمی توانيم انجام بدهيم؟، شما سرباز و دوست امام خمينی نيستيد، شما مخالف جنگ و جهاد هستيد، صدام جوانان عراقی را به زور به جبهه می فرستد و شما ما جوانان ايرانی را به زور از جبهه بر می گردانيد و مانع اعزام داوطلبانه ی جوانان توانمند، غيرتمند و مستعد، به جبهه های حـق عليه باطل می شويد و اجازه ی دفاع از اسلام، قرآن و وطن را به آنان نمی دهيد . دردسرت ندهم آنقدر از اين تيپ سخنان که البته از سر اعتقاد بود، رگباری بر سرش باريدم تا تسليم شد و اينک در خدمت شما هستيم.آری، خاطرات فراوانی من از او دارم و او از من، از عمليات؛ والفجر چهار (4) و جنگل انبوه کوه های مريوان کردستان ايران و پنجوين عراق و تپه تخم مرغی و کله قندی و عملياتهای : بدر و خيبر و کربلای يک و چندين بار مجروح شدنش و . و . ، که در اين مختصر نمی گنجد، زمانی دگر می طلبد و هنگامه ای دگر، آنچه را که قصد کرده ام تا در اين هفته مبارک بسيج سال يکهزاروسيصدوهشتادويک (1381)، از او که مصداق بارز يک مجاهد فی سبيل الله می باشد، روايت کنم، حکايت غريبی او و امثال او در اين روزگار غريب و عجيب است.به هر حال حديث شيدايی عاشقی را که در عنفوان جوانی، جان شيرين خويش را در طبقی پر از اخلاص، محبت، صفا، حماسه و ايثار و . و .، نهاده و از سر صدق و صفا پيشکش درگاه دوست کرده است، خوانديد و مطمئناً مستحضر شده ايد که اين عاشق شيدا همان محمد رضا ايرانمنش است که چندی پيش در حالی که به تأسی از پير و مرادش، چفيه ی مقدس روزگار پاکيها و دوران صداقتها را به دور گردنش چرخانيده بود، از روی يکی از تختهای بيمارستان ساسان تهران، در مقابل دوربين سيمای جمهوری اسلامی، با آن حالت خاص و تن بيمار و جسم تبدار فرمود: من سرباز کوچک خامنه ای (مدظله العالی) هستم، از بچگی، از زمانی که هفت و هشت ساله بودم و حضرت آقا در جيرفت ما تبعيد بود، به افتخار سربازيش نائل آمده و اکنون هم فدائيش هستم. شايد راضی نباشد که بنويسم، ولی می نگارم تا بدانيد که اين مرد خدا، زندگی روزمره اش را با سختيهای بسيار گذرانيده و اکنون نيز، و احتمالاً هنرمندان ارزشمدار ديگر هم به همين روز گرفتارند. هر وقت که به قصد زيارتش به بيمارستان ساسان می رفتم و خيل انبوه ملاقات کنندگان را، آنهم از مقامات و هنرمندان نامدار و مشهور کشور، در اتاقش ديدار می کردم و همچنين زمانی که شبکه های مختلف سيما و صدا و مطبوعات نيز، تصويرش را پخش می کردند و در باره اش می نوشتند، اگر چه خوشحال می شدم و خدا را شکر می کردم که رضا را از غربت به در آورده است وليکن اين سؤآل برايم پيش می آمد که خدايا چرا؟ آخر چرا؟، خدايا ما را چه می شود؟. ان شأالله که خداوند به همه ی کسانی که به عيادت اين جانباز عارف و عاشق، موفق شده اند و همه ی کسانی که درباره اش مطلب نوشتند، خصوصاً عزيزانی که از طريق سيما، حضرتش را به جامعه معرفی فرمودند، جزای خير خواهد داد، ولی . . . . !؟ .از شبکه ی يک سيما ديدم و شنيدم که يکی از هنرمندان معروف و مشهور کشور، در لحظه ی ملاقات با عزيز دلم، با تعجب و تحير می فرمود؛ آقا رضا چرا به ما نگفته بودی که تو جانباز جنگی!، تو رزمنده ی دوران دفاع مقدسی! هيچ وقت نگفته بودی که تو بسيجی هستی! آخر چرا؟، و با تأسف اين سؤآل را تکرار می کرد که چرا نگفتی، چرا نگفتی؟، در آن لحظه با خودم گفتم؛ شايد اگر می گفت از همين چهارتا نقش و کاری هم که با هزارويک منت به او می سپردند و او به رغم ميل باطنيش مجبور می شد تا برخی از آنها را بپذيرد تا نياز و مايحتاج زندگی مشترکش را تأمين نمايد، محروم می شد. آخر درست به ياد دارم وقتی که برای اولين بار در تلويزيون تماشا کردم که بازيگر نقش اول « سجاده ی آنش » ، « دکل » ، « آخرين شناسايی » ، « دلاوران » ، « لحظه ی لبخنــد » ، « تا آخرين روز خدا » ، « کمين » ، « لانه ی شيطان » و . و . ، خطاط زبر دستی که بر پشت پيراهن های رزمندگان اسلام می نوشت « رهسپاريم با خمينی تا شهادت » و تصوير حرم اباعبدالله امام حسين عليه السلام را در جای ـ جای جبهه های غرب و جنوب نقاشی می کرد و قبل از سن بلوغ می جنگيد و در جبهه بالغ شد و جانباز راه خدا می باشد، با آن ريخت قيافه در سريال هزارويکشب ظاهر شده است، انگار که آسمان بر سرم خــراب شـده بود، بلا فاصله شماره ی تلفنش را گرفته و با عتاب و تلخی بسيار گفتم « رضا، آن توئی که با آن وضع در سريال در حال پخش، بازی می کنی!؟»، فرمود آری برادر علی، منم، خودم هستم اما چه کنم؟ زن و بچه نان می خواهد، لباس می خواهد، صاحب خانه کرايه می خواهد، آخر وزارت ارشاد و صدا و سيما که به من جانباز بسيجی که فارغ التحصيل رشته ی بازيگري از دانشگاه تهران هستم و بزودی فوق ليسانس کارگردانيم را از دانشگاه تربيت مدرس خواهم گرفت، کار نمی دهند، نور چشمی نيستم، کارهای مـــــرا که ارزشی هستند، نمی پسندند، حمايتم نمی کنند، يکسال بيکار و حيران در منزل به سر بردم تا آنجا که از پرداخت اجاره بهای منزل هم عاجز شده بودم، خوب چکار کنم؟ به خدا قسم که پذيرفتن چنين نقشهايی از جبر روزگار است و گر نه من همان محمد رضا ايرانمنش بسيجی و جانبازم، همان رضای والفجر4 و کربلای1 و. و هستم. خـــــدا کند مثــل رضا ايرانمنش ديگران گرفتار نباشند، که هستند.!؟.لختی به خود آمدم وديدم که راست می گويد. با خود گفتم زادسر، مگر با پی گيری تو، به ملاقات معاونت محترم سينمايی (وقت) ارشاد نرفت؟! و توانمنديها و آثارش را عرضه نکرد و آمادگی و درخواست خودش را برای خدمت به ارزشها، اعلام نداشت. زادسر مگر بنا به درخواست تو با وزير محترم (وقت) مسکن و شهرسازی ملاقات نکرد؟! و تقاضای آلونکی چندده متری را با کيفتی که بتواند بهای آن را پرداخت نمايد، به حضور وزير محترم تقديم نداشت؟!. زادسر مگر اين تو نبودی که جناب ايشان را به زيارت يکی از معاونتهای محترم صدا و سيما فرستادی؟!، کدام يک از اين مقامات، حتی يکی از مشکلاتش را بر طرف ساختند و به کدامين درخواستش، لبيک گفتند!!. چه گويم که نا گفتنم بهتر است. تو خود مفصل بخوان حديث اين مجمل را. اللهم اجعل عواقب امورنا خيراً بحق فاطمه و ابيها و بعلها و بنيها سلام الله عليها و عليهم اجعين اقل الطلاب ؛ علی زادسرجيرفتی [ رمضان المبارک 1423 ] روحــاني بسيــجي شهيد والا مقام حجتالاسلاموالمسلمين محمود غفاري بسم الله الرحمن الرحيم من المؤنين رجالٌ صدقوا ما عاهدواالله عليه فمنهم من قضي نحبه و منهم من ينتظر و ما بدلوا تبديلا ( سوره ي احزاب، آيه ي 22 ) در جاي جاي جبهه ي غرب که قدم مي گذاشتي و هر سنگري که سر مي زدي و با هر آن کس که همدم و همراه مي شدي، سخن از او بود، همو که اسوه و الگوي عملي اهل جنگ و جبهه شده بود، از عظمت روح و شيريني زبانش، نگاه نافذ و تکيه ي کلامش ( خدا ياريت کند ـ خدا ياريت کند )، دل نوراني و حالت آرامش، فکر خدايي و چشمان ديده بانش، راستي راه و درستي مرامش، سفيدي عمامه و بلندي قامت و رزم بي امانش، حکايتها روايت مي کردند و ترانه ها مي سرودند. عاشقانه و خالصانه، گراميش مي داشتند، و مدحش را که مي گفتند، نه از باب تملق و قصد نفوذ در نهادي و ارگاني و اداره اي، بلکه از باب وظيفه، مروج انديشه ناب و عمل صالحش بودند، آنهم بي ريا و بي تکلف، عارفانه و عاشقانه. نگارنده که طفيلي و بدون طي طريق عاشقي، وارد صفــوف مرصوص آن جماعت کم نظير و بي ادعا و با صفا شده بود و در دو ماه پاياني سال يکهزاروسيصدوپنجاه ونهْ ( 1359 )، به عنوان امام جماعت مسجد پادگان استراتژيک و سوق الجيشي ابوذر، واقع در غرب کشور، به زعم خويش انجام وظيفه مي کرد، و با اعانت و عنايت خدايي که رفيق است و شفيق، توفيق زيارت جمال جميل جويندگان وصال روي دوست، روزيش گرديده بود، براي ديدار اين يار بردبار رزمندگان عزيز اسلام، که دسته جمعي مي خواندند: در مسلخ عشق جز نکو را نکشند ـ روبه صفتان زشت خو را نکشند گر عاشق صادقي ز مردن مهراس ـ مردار بود هر آنکه او را نکشند، لحظه شماري داشت، وليکن سعادت زيارت او و بوسه باران نمودن پيشـاني بلند و مبارکش، نصيبش نمي شد، چونکه در خط مقدم جبهه و در فاصله ي چند صد متري دژخيمان بعثي، به عنوان ديدبان زبردست و کم نظير توپخانه ي ارتش جمهوري اسلامي ايران، انجام وظيفه مي کرد، تا اينکه آن لحظه ي مقدس و پر برکت، فرارسيد، بلي در يکي از روزهاي خاص، از مجموع دوهزارونهصدوبيست ( 2920 ) روز خاص روزگار مبارک دفاع مقدس، رزمنده اي عزيز و دلاور فرمود؛ فلاني، اين حاج آقــاي غفـــاري که مي گويند، اوست، آنجا. با اشتياق و شتابان خودم را به حضرتش رسانيده و پس از بوسيدن پيشاني مبارکش، عرض کردم؛ حاج آقا غفاري، ما آرزو داريم که نماز مغرب و عشا را به امامت حضرت عالي اقامه کنيم، فرمودند؛ مگر شما خودتان پيشنماز مسجد پادگان نيستيد؟ عرض کردم؛ چرا، ولي دلمان مي خواهد به شما اقتدا کنيم. سرانجام در مقابل اصرار شديد ما، تسليم شد و در معيت آن مؤمن عهد بسته با خدا و در انتظار شهادت نشسته، وارد خانه ي خدا در پادگان ابوذر شديم تا نماز جماعت مغرب و عشاي آن روز تاريخي و به ياد ماندني را به امامت آن عبد صالح خدا اقامه کنيم. از آنجائيکه هوا خيلي سرد و برفي بود، يکي از عزيزان تبليغات، مشغول روشن ساختن بخاري ( علاءالدين ) بود، هر چه کرد نتوانست آن را روشن کند، در اين هنگام حضرت حاج آقـا فرمودند؛ چيه؟ روشن نمي شود؟ رزمنده ي بزرگوار مذکور پاسخ دادند؛ خير حاج آقا، به ناگه و در کمال بهت و حيرت همه ي ما، شهيد عالي مقام و بزرگوار، حضرت حجه السلام والمسلمين حاج شيخ محمود غفاري رضوان الله تعالي عليه، ديده بان بزرگ، بزرگوار و کم نظير ارتش غيرتمند و سلحشور جمهوري اسلامي ايران در خطه ي غرب کشور، فرمودند؛ " ايــن بخــاري هــم مثل من نامرد است " ، صاحب اين قلم با تعجب و تحير عرض کرد؛ اين چه فرمايشي است که مي فرماييد!؟ مردانگي و غيرت و شجاعت حضرت عالي مثال زدني و ورد زبان خاص و عام است و جمله ي رزمندگان، شما و رزم و جوانمردي و سلحشوريتان را مي ستايند. فرمود؛ مگر خداوند حميد در قران مجيد، نفرموده است " من المؤمنين رجال صدقوا ما عاهدواالله عليه فمنهم من قضي نحبه . . . ؟! عرض شد، خوب فرموده است. سپس ادامه داد؛ خداوند فرموده است، از مؤمنين، مرداني هستند که با خدا عهد بستند و به عهد خويش وفا کردند و هر آنچه که گفتند، راست گفتند و راستگويي خويش را در عمل به اثبات رسانيدند و پاي عهد خويش با خدا را با خون پاکشان امضا فرمودند و تا پاي قرباني کردن جان شيرينشان ايستادند و بالاخره مرواريد شهادت را از صدف جبهه و اعماق درياي دفاع از عرض و ناموس مسلمين، بيرون کشيدند و اينک بر خوان کرم الهي ميهمان و در محضـر اقــدس ائمه ي هدي صلوات الله عليهم اجمعين، خوش محفل انس جانانه اي دارند و مشمول " رضـوان من الله اکبـــر " شده اند، بنـــده ( شهيد غفاري ) همراه با جمعي از آن مـــردان بـــزرگ و الهي، رهسپار اين ديار نوراني شده ام و اينک همه ي آنان که نام مبارکشان در فهرست آن " رجال صدقوا " ثبت و اعمال خالصشان مقبول درگاه آن ممتحن بزرگ و مهربان، واقع گرديده بود، به شرف شهادت نائل آمده و در " جنات تجري من تحتها الانهار " سکني گزيده اند، معني اينکه من از آن قافله عقب مانده ام اينست که هنوز نامم را در آن طومار مبارک ننوشته اند. هر وقت بنويسند، مطمئنا شهيد مي شوم و به ديدار دوستان جوانمردم خواهم رفت. البته حضرت ايشان در آن وقت، مشمول بخش بعدي آيه ي شريفه بودند که مي فرمايد: " و منهم من ينتظر " و گروهي از آنان ( رجال صدقوا ) در انتظار شهادت به سر مي برند، از جمله خيل عظيم رزمندگان اسلام، همچنان به انتظار شهادت نشسته اند. آري؛ آنقدر در جبهه ها منتظر ماند و به رزم بي امان و عقيدتي و دشمن شکن خويش، ادامه داد تا سرانجام به آرزوي ديرينه و تمناي عاشقانه اش دست يافت و به ديدار معشوق شتافت، روحش شادان، روانش شادمان، يادش مونس جان، نامش جاودان، آرمانش از هر گزندي درامان باد. ان شآء الله، حال از خود مي پرسم که به راستي بسيجي واقعي کيست؟ آيا شهيــد غفــاري ( نورالله قبره ) بسيجي بود؟، يا امثال . . . ؟، آيا بسيجي او (ره) بود و يا کساني که اينک در پستهايي کليدي و سرنوشت ساز جا خوش کرده اند! و از ضد انقلاب حمايت مي کنند و عزم را بر تخريب قوه ي قضائيه، جزم ساخته اند و صدا و سيماي جمهوري اسلامي را که امام شهيدان، آن را دانشگاه عمومي نامگذاري فرمودند، به جناحي گري متهم مي کنند، و سپاه پاسداران انقلاب اسلامي را که نادره ي دهر و استثناي زمان که قبرش نور باران باد، در باره اش فرمود: اگر سپاه نبود کشور نبود " کودتاگر، مي خوانند و شوراي نگهبان را که اگر نبود، اي بسا که اينک انقلاب اسلامي سر از کفر و الحاد و نفاق درآورده بود، باندي و سياسي کار و خط باز، مي دانند و . و . ، حال شما بفرماييد که شهيد غفاري (ره) مرد بود و بسيجي و يا . . . . !؟. اللهم اجعل عواقب امورنا خيرا ًاللهم رزقنا توفيق الشهاده في سبيلک تحت رايت نبيک (صلي الله عليه و آله و سلم)، مع اوليائک اللهم عجل في فرج مولانا صاحب العصر والزمان، حجه بن الحسن العسکري، عليه آلاف تحيه والثناءبحق فاطمه و ابيها و بعلها و بنيها صلوات الله و سلامه عليها و عليهم اجمعين اقل الطلاب : علي زادسرجيرفتی [ رمضان المبارک 1423 ] بسيــجي عــارف " جانباز راه خدا و شهيد زنده، عباس شنکائي " اعوذ بالله من الشيطان الرجيم ان الله اشتري من المؤمنين انفسهم و اموالهم بان لهم الجنه، يقاتلون في سبيل الله فيقتلون و يقتلون، وعداً عليه حقاَ في التورات والانجيل و القران، و من اوفي بعده من الله, فاستبشروا ببيعكم الذي بايعتم به, و ذالك هوالفوز العظيم (سوره ي توبه, آيه ي 110 ) فقط دو روز مانده بود به پايان سال شمسي يکهزاروسيصدوپنجاه نه (1359) که رزمندگان عظيم الشأن اسلام و سربازان سربدار نهضت حسيني خميني کبير ره، اراده فرمودند که خلاصي شهر گيلانغرب استان کرمانشاه را به عنوان عيدي بزرگ سلحشوران خطه ي خونين غرب، به مردم عزيز و مقاوم آن ديار از کشور اسلامي ايران، هديه کنند. ساعت که شروع بامداد بيست و هشتم اسفند ماه يکهزاروسيصدوپنجاه ونه ( 28/12/1359 ) را نشان داد، هجوم برق آسا و عقاب وار سيمرغان کوه بلند عشق خميني ره، به قله ي بلنـد و سوق الجيشي " چغالوند " ، آغاز شد، و هنوز بانگ مبارک اذان صبح را از بلنداي گلدسته هاي مساجد، در فضا طنين انداز نشده بود که صداي رسا و گوش نواز، رزمندگان اسلام به فرماندهي شهيد والامقام سردار سترگ، عباس ملکي رضوان الله تعالي عليه، با غريو دشمن شکن و دوست نواز " الله اکبر، الله اکبر، خميني رهبر، و لا اله الا الله، ولله الحمد " را در فضاي خونين آن صبح پيروزي، طنين انداخت و چرت بعثيهاي مزدور را که چغالوند عزيز و با شرف را مجبور ساخته بودند تا ماههاي طولاني وزن جسد منحوس آنان را تحمل کند، پاره کرد، همان چغالوند با صلابتي که ميلونها سال است اشراف خود را بر مردم گيلانغرب، ثابت کرده است و همگان را نسبت به عظمت و هيبتش، به اذعان واداشته است. آري اکثريت قاطع عراقيهاي بعثي که از شبيخون مردان جنگجوي راه خدا، غافلگير و بهت زده و انگشت به دهان مانده بودند، فرار را بر قرار ترجيح دادند و همانند موش در سوراخهاي خاکريز دومشان خزيدند و خودشان را از آتش خشم خدايي پيشمرگان خميني ره، نجات دادند و آن عده اي هم که خوابشان خيلي سنگين بود، وقتي بيدار شدند که صداي امثال نگارنده را مي شنيدندکه با زبان عربي از آنها مي خواستند که دستهايشان را بر روي سرهايشان بگذارند و از لانه هايشان خارج شوند، آري وقتي بيدار شدند که خود را از اسارت حزب کثيف بعث حاکم بر عراق، رها شده مي ديدند و فرياد بر مي آوردند که " دخيل الخميني، دخيل الخميني، انا مسلم، انا مسلم". پس از استقرار رزمندگان عزيز اسلام بر قله ي بلند کوه چغالوند و اقامه ي نماز صبح که با تيمم و پوتين بود، جملگي به جمع آوري پيکرهاي پاک شهيدان عالي مقامي چون شهيد عباس عمويي و . و . و اقدام کرديم و مشغول سروسامان دادن به امور مجروحان بوديم و هر دو گروه مقدس و جليل القدر را با چهارپايان ( قاطر ) به پشت جبهه اعزام مي کرديم که به ناگه سراسر کوه چغالوند به يک قطعه اي از آتش مبدل شد که حکايت از ضدحمله ي عراقيها مي کرد، آري در پاتک گسترده و قوي بعثيون جنايتکار، فرمانده ي اولي و اصلي ما، شربت گواراي شهادت را سر کشيد و مستانه و سريع به سر منزل مقصود صعود کرد و به همراه خويش جمع ديگري از پاکان و نيکاني را که ديگر تاب تحمل فراق يار نيکو لقا و عاشق کش پر سوداي خويش را از دست داده بودند، با خود به وعدگاه الهي برد و لبخند رضايت سيدالشهداء عليه السلام را، به عنوان پاداش دريافت کرد و فرمانده ي عزيز دوم ما، يعني برادر عزيز مهدي معيني هم زخمي شد و به پشت جبهه منتقل شد، و نوبت به او رسيد، او را مي گويم که يادآوري و تفکر در عظمت روح و دل دريائيش، اين قلم را از جولان دادن و تاخت و تاز در ميدان کاغذ نهي مي کند و به صاحبش مي فهماند که تو و از او نوشتن، نشايد. وليکن از آنجا که فرموده اند:" آب دريا اگر نتوان کشيد ــ هم به قدر تشنگي بايد چشيد "به خود جرات مي دهم تا از او بنگارم، کسي را منظور است که تا آنجا که مطلع بوديم، قـرآن کريم را حافظ مي شد و با دستاني پينه بسته، در حالي شغل قبلي خويش را که همانا لوله کشي ساختمان است ادامه مي داد که چشمان مبارک و منور خويش را در عمليات چغالوند، در راه خدا تقديم کرده بود. حضرتش را در پادگان ابوذر و در جمع ياران با صفايش همچون: " شهيد عباس ملکي، شهيد مرتضي کهن، شهيد عباس عموئيان، شهيد و . و .، و ، و شير مرداني چون: رزمنده ي دلاور مهدي معيني، رزمنده ي بسيجي حاجي آزاد، رزمنده ي سربدار آقا رسول، و . و . ، زيارت کردم، قدي سروگون، قامتي استوار، چشماني درشت و پر جذبه، دستاني توانمند و زمخت، صدايي غرا و مردانه، داشت.درست به ياد ندارم که دقيقا چه ساعتي بود که خبر زخمي شدن او را که سومين فرمانده ي عزيز ما بود اعلام کردند، با عجله خودم را به او رسانيده و ديدم که از چشمان درشت و پرجذبه اش خون سرازير است، وقتي علت عدم اقدام برادر حمل مجروح را جهت بستن زخم چشمانش، جويا شدم خبر داد که " باند " براي بستن زخمها نداريم و تمام شده است، بنده فورا عمامه ام را که به کمرم بسته بودم باز کرده و به آن برادر مسؤول گفتم، يا الله زود باش و آن را قطعه ـ قطعه بکن و زخم مجروحان خصوصا فرمانده نازنينمان را، ببندء نظر به اينکه ديگر فرمانده ي رسمي نداشتيم و از طرفي هم رزمندگان عزيز اسلام به اين خدمتگزار کوچک و ناقابلشان لطف داشته و حرف شنوي مي کردند، مسؤوليت خطير و سنگيني آنهم غير رسمي، به مدت چندين ساعت به عهده ام قرار گرفت که به راستي کمرشکن بود و يک تصميم نسنجيده و نابهنگام مي توانست . . . . .، حالا چه اتفاقاتي افتاد و اوضاع جبهه چگونه پيش رفت، مفصل است که بماند براي بعد، فقط همين قدر بگويم که عراقيها بارها و بارها حمله هاي سختي را شروع و به سوي چغالوند عزيز هجوم مي آوردند و رزمندگان عزيز اسلام در حقيقت با دست خالي و به اصطلاح " تن با تانک " آنها را به عقب مي رانند و در نزديکيهاي غروب ميگهاي عراقي هم که طي چندين سورتي پرواز بر فراز چغالوند خود نمايي کردند، در مصاف به تفنگهاي ژ ـ س رزمندگان عزيز اسلام کاري از پيش نبردند و از صحنه ي عمليات گريختند و و چغالوند عزيز براي هميشه از لوث وجود اهريمنان پاک شد و مردم گيلانغرب هم از تير رس و ديد مستقيم دشمنان اسلام و قرآن، در امان ماندند، ولي رزمندگان جبهه ي نبرد که در خواست اعزام ملخ ( هلي کوپتر ) را به منطقه ي عملياتي مخابره کرده بودند، به چشم خود مي ديدند که تانکهاي عراقي از روبرو و حتي فرد ـ فرد آنان را هدف مي گيرند و منتظر بودند تا هر لحظه هلي کوپترهاي کبرائي که در پادگان ابوذر مستقر بودند، تانکها را که امان را از بچه هاي رزمنده گرفته بودند، به آتش بکشند، همچنان در انتطار ماندند تا سياهي شب مانع تيراندازي مستقيم تانکها شد و سرانجام خبر آوردند بني صدر ملعون و فراري که فرماندهي کل قوا را به عهده داشت، اجازه ي پرواز به خلبانان ملخها را صادر نکرده است، و آنگاه بود که رزمندگان از ته قلب و اعماق جان، آن ناايراني خائن را نفرين کردند و براي سرنگونيش دست دعا به سوي آسمانها بالا برند. اما ببينيد که بر سر بسيجي عارف ما که قهرمان نامي اين حکايت است، چه آمده بود، بعد از عمليات، از قم به تهران آمده و به قصد زيارت و عيادت سردار بزرگ جنگهاي نامنظم ماههاي اوليه ی جنگ، جانباز سترگ برادر بزرگوارم جناب آقاي عبـــاس شنـــکائي، به سوي منزلشان واقع در خيابان هاشمي تهران حرکت کرديم، راهنما و مشوقمان، عزيز دلم و برادر حقيقتاً برادرم، شهيد گرانقدر و عارف مسلک که ره صد ساله ي سالکان هفت شهر عشق را چند ماهه، طي کرده بود، شهيد مرتضي کهن بود که در خيابان نواب تهران منزل داشتند، وقتي به در منزلشان رسيديم، متوجه شديم که عينکي دودي بر چشم زده و عصا زنان به استقبالمان مي آيد، تازه فهميديم که براي هميشه . . . ، پس از چاق سلامتي و احوال پرسي ، به حضرتش عرض کردم، عباس آقا، فرمودند، بفرمائيد، عرض کردم مي خواهي به طريقي از حضرت امام خميني قدس سره وقت ملاقات بگيريم و به زيارتش مشرف بشوي و از آن امام همام بخواهي که دعا کند که چشمانت بيناييشان را باز يابند و يا دستور اعزامت را به جايي که احتمال مي رود بتوانند برايت کاري بکنند، صادر فرمايد، بدون تامل و با صدايي رسا و قوي فرمود نه خير! عرض کردم چرا آقا؟ پاسخ داد به دو دليل: دليل اول اينکه، وقتي امام مرا با اين وضع ببيند و بداند که من در جبهه اينچنين شده ام، دلش مي سوزد، ناراحت مي شود، و من ناراحتي امام را نمي خواهم. دليل دوم اينکه، چيزي را که در راه خدا داده ام پس نمي خواهم، حتماً و قطعاً که خداوند چنين مصلحت ديده و من آنچه را که خداوند مقدر فرموده است، با جان و دل تحمل مي کنم و شکايتي هم ندارم، شايد اگر چشمهايم کور نمي شد توسط آنها گناهاني را مرتکب مي شدم که موجب سخط و غضب خدا مي گرديد و از همه مهمتر مگر خداي خميني، خداي من نيست؟ من به فرمان خــداي خميني، از فرمان امام خميني اطاعت مي کنم، اگر خدا صلاح مي دانست، به جاي اينکه آن نارنجکي را که سرباز عراقي پرتاب کرد، بر روي سنگ مقابل جان پناه من منفجر شود کمي آنطرف تر مي افتاد که موج انفجارش نتواند چشمهاي مرا از حدقه بيرون بياورد.به راستي بسيجي واقعي کيست؟ آيا سردار بزرگ و کم نظيري چون جانباز عطيم الشان و جليل القدر برادر و سرور مکرم جناب آقاي عباس شنکائي يعني همان لوله کش ساختمان که عارفان نامي هم بايد در مقابل معرفت و عبوديتش، سر تعظيم فرو بيآورند؟ و يا امثال . . . .!، که خود را طلبکار زمين و آسمان مي دانند و در منازل لوکس آنچناني زندگي مي کنند و مديريتهاي بالاي حکومت را بنا بر تز قوم وخويش سالاري، در اختيار دارند و از انواع خدمات گسترده اي که از جيب بيت المال است و به خيال خودشان مجاني، استفاده مي برند و بر همه چيز هم منت دارند و بر همه کس هم فخر مي فروشند و جمهوري اسلامي را تا وقتي مي خواهند که منافعشان را تامين کند و سفر خارجشان را مهياء سازد و با تحصيل فرزندانشان در آکسفورد و ليورپول و منچستر و هاروارد و . و ، موافقت نمايد! و خلاصه . . .!. اللهم لا تجعل الدنيا اکبر همنا و لا تسلط علينا من لا يرحمنا به حق فاطمه و ابيها وبعلها وبنيها سلام الله عليها و عليهم اجمعين اقل الطلاب : علي زادسرجيرفتي [ رمضان المبارک 1423 « من مادر ندارم » بســـم اللـــه الـــرحمـــن الـــرحيـــم قبل از عمليات بزرگ و سرنوشت ساز بيت المقدس است و فاصله ی خاکريز نيروهای خودی با اولين خاکريز دشمن بعثی چند صد متر بيشتر نيست و تيپ پيروز ثارالله در گوشه ای از جبهه ی گسترده جنوب، مسؤوليت نگهداری خط مقدم را در منطقه ی « سيد جابر » (بين حميديه و بستان) به عهده داشت، يعنی همان گردانی که در عمليات فتح المبين نقش تاريخی خويش را به نحو احسن ايفا کرده و خوش درخشيده بود و ادوات بسيار و تجهيزات فراوانی را نيز از ارتش تا بن دندان مسلح صدام عفلقی، به غنيمت گرفته بود و از طرفی هم با سيل خروشان بسيجيان داوطلب اعزام به جبهه مواجه گرديده بود، لاجرم از گردان به تيپ ارتقا يافته بود و سردار سترگ دوران دفاع مقدس حاج قاسم سليمانی که لياقت، توانمندی، استعداد و کاردانی خود را در عملياتهای؛ « ثامن الائمه » ، « طريق القدس » و فتح المين، به اثبات رسانيده بود، به افتخار فرماندهی تيپ ثارالله نائل آمده بود، و اين تيپ جنگی بعد از آزاد سازی خرمشهر، به عنوان لشکر 41 ثارالله بخش بزرگی از تاريخ جنگ اسلام را با کفر جهانی و دفاع تاريخی امت اسلامی ايران را در برابر هجوم جهان استکبار به فرماندهی صدام حسين خونخوار و ديوانه که بايد يکی از جنايتکاران جنگی تاريخ بشر به حساب آيد، به عهده گرفت و رقم زد و کارنامه ی درخشان و غير قابل انتظاری را از خود به يادگار گذاشت. سنگرهای ديدبانی با فاصله ی چند ده متری از يکديگر، در نوک خاکريز اول خط مقدم قرار داشتند و در طول شبانه روز، رزمندگان عزيز بسيجی، هر از چند ساعتی يک بار جايشان را با يکديگر عوض می کردند. در بعد از ظهر يکی از روزهای مقدس و به ياد ماندنی آن روزهای بی نظير و تاريخی، در حين سر زدن و احوالپرسی از ديدبانان خط مقدم که اگر يک لحظه بی احتياطی می کردند، گلوله های سربی سرخ سيمينفهای تک تير اندازان دشمن، پيشانی مبارکشان را سوراخ می کرد، آهسته ـ آهسته به سنگرش که در رأس خاکريز قرار داشت و حضرتش در کمال آمادگی و دقت و مراقبت روبروی دشمن نشسته بود و اشعاری جگر سوز را که در آن روزگار خيلی مورد علاقه ی اهل جبهه قرار گرفته بودند که متأسفانه چند بيت از آنها را بيشتر به ياد ندارم، با صوتی دلنشين و حزين زير لب زمزمه می کرد :مادر اگر جوانت نامد ز جبهه غم نيست آنجا عزيز زهراء (س) همسنگر شهيد است.اين ناله ها که خيزد تنها دل شب يا خواهر شهيد است يا مادر شهيد استگر دخت داغداری ديدی سر مزاری يا همسر شهيد است يا دختر شهيد است. خمپاره گو بسوزد جسم مرا که گفتم خوشتر ز عطر جنت خاکستر شهيد است. و آنچنان حواسش به طرف مقابش جمع بود که حضور آهسته و يواشکی مرا در کنار خودش وقتی متوجه شد که دستهايم را بر شانه های مبارکش گذاشته و از بالای سرش پيشانی نورانيش را بوسيدم، لحظه ای که جمال الهيش را به سوی نگارنده بر گردانيد، قطرات اشکش را زيارت کردم که مرواريد وار از صدف ديدگانش خارج و بر گونهای آينه گونش غلطان بودند. با دستان مبارکش، چشمانش را که از کثرت گريه، سرخ فام به نظر می رسيدند، پاک کرد و خوشحالی خويش را از ديدن روحانی گردانش ابراز فرمود و به اصطلاح خير مقدم گفت. بعد از احوالپرسی از اين نوجوان پانزده و يا شانزده ساله و پرسيدن نام مبارکش را که در کمال تأسف در خاطرم نمانده است، گفتم چيه خسته شده ای؟ فرمود؛ خسته!!، خدا نکند، جبهه و خستگی هرگز. ادامه دادم؛ پس حتماً دلت برای ديدار خانواده ات خصوصاً مادرت تنگ شده است، ان شآءالله بعد از پيروزی و زيارت قبر شش گوشه ی اباعبدالله امام حسين عليه السلام، به ديــدار مــادر خواهی رفت. نا گهان بغضش ترکيد و با صدای بلند زد زير گريه، آنهم چه گريه ای!. عرض کردم؛ جوان رعنا، عزيز دل امام خمينی، چرا گريه می کنی؟، از اينکه گفتم حتماً دلت تنگ شده است، ناراحت شده ای! من معذرت می خواهم، قصد بدی نداشتم، آخه سن و سال شما و اشعاری را که زمزمه می کردی و همچنين اشکهايی که می ريختی، باعث شد که اين سخن نادرست بر زبان من جاری شود. اگر ناراحت شدی، معـــذرت می خواهم. فرمود نــه ـ نــه، اصلاً، ناراحت نشدم، گريه ام از اين زو بود که مرا به ياد مادرم انداختی، عرض کردم برای چی؟!، اينکه گريه ندارد،. در حالی که مثل ابر بهار اشک می ريخت فرمود : آخر من مادر ندارم، مادرم دار فانی را وداع گفته است. نويسنده هم که تحت تأثير حال و هوای آن نوجوان رزمنده قرار گرفته و به اصطلاح اشکش در آمده بود، خطاب به او گفت؛ خداوند روحش را شاد فرمايد و او را همنشين حضرت زهراء سلام الله عليها بگرداند، فاطمه زهراء عليها سلام الله، مادر شما رزمندگان جبهه ی خمينی و سربازان فداکار سپاه اسلام و قران، می باشد. سرانجام بعد از مدتی از محضر شريفش تقاضای مرخصی نموده و خداحافظی کرده و به سوی محل نمازخانه ی گردان جهت اقامه نماز مغرب وعشای آن روز پر برکت، او را ترک کردم. اللهم اجعل عواقب امورنا خيراً بحق فاطمه و ابيها و بعلها و بنيها صلوات الله و سلامه عليها و عليهم اجمعين اقل الطلاب: علی زادسرجيرفتی « بسيجی خواستگار » عاشق پاک و معصوم وار، شهيد احمـد سلطانی بسم الله الرحمن الرحيم قال علیٌ، عليه السلام: « يقولون ان الموت صعب علی الفتی، مفارقه الاحباب والله اصعب » يک شب قبل از شروع عمليات تاريخی خيبر در منطقه ی عملياتی جزيره ی مجنون، سرزمين مقدس و پر خاطره ی جفير را ترک کرده و راهی مکان از قبل تعين شده ای گرديديم که به غير از فرماندهان گردانهای عمل کننده، هيچ کس ديگر از موقعيت آن مطلع نبود، و ساعاتی از همان شب را در جزيره خوابيديم و بعد از اقامه صلاه صبح و صرف صبحانه ی جنگی، اقدامات لازم را جهت سپری کردن آن روز سختی را که آغاز کرده بوديم، انجام می داديم و خود را برای انواع خطراتی که با فرا رسيدن تاريکی شب و شروع عملياتی که در مقابلمان قرار داشت، آماده می کرديم، که ناگهان ميگهای دشمن که طلوع خورشيد خدا هم با نور پر فروغش، ديد خلبانانشان را بيشتر و قوی تر کرده بود، شيرجه آمدند روی سر ما، و آنقدر پايين آمدند که بنده خودم با چشمان خودم، خلبانهای آنها را که در داخل کابينشان قرار داشتند، ديدم و شاهد بودم که چند ده متر آن طرف تر، چگونه باد آن ميگها که تا چند متری زمين پايين آمده بودند و از کنار دژ محل استقرار بچه های گردانها، دوباره اوج گرفتند، چهار و يا پنج نفر از رزمندگان اسلام را تقش بر زمين کردند که به مدتی طولانی، قدرت بلند شدن را نداشتند و تعادلشان را از دست داده بودند و باز با چشمان خودم موشک شليک شده ی از يکی از آنان را ديدم، که چگونه از هواپيما جدا شد و چه مسيری را طی کرد تا به لندکروز در حال حرکت رزمندگان عزيز اسلام، اصابت کرد و آن را طعمه ی آتش ساخت، خلاصه ی کلام اينکه؛ ساعاتی چند به شروع عمليات بيشتر نمانده بود و از صبح زود آن روز هم، نسبتآً آفتاب گرمی بر کل محدوده ی مورد نظر تابيده بود و درجه ی هوا را در آن منطقه ی گرمسيری بالا برده بود، تا آنجا که برخی از رزمندگانی که مشغول سنگرکنی بودند، خيس عرق شده بودند. هنگامی که در ادامه سر زدنم به يکايک رزمندگان و تمامی سنگرهای آماده شده و بعضاً در حال حفر شدن، به آن حضرت که با شتاب و قدرت تمام مشغول کلنگ زدن و کندن جانپناهش بود، رسيدم. بر پيشانی و صورت مبارکش، قطرات عرق جبينش را غلطان ديدم که حالتی خاص و الهی به او بخشيده بودند، ســـلامش داده و پيشانی خيس و نورانيش را به گونه ای بوسيدم که هم اکنون هم تر شدن لبانم را حس می نمايم، اين دوست ويژه و مقرب خاص شهيد سيد عليرضا تهامی که اجمالاً خاطراتی از حضرتش را مستحضر شديد، ديگر قرار نبود که رفيق جون ـ جونيش را که يک ساعت هم نمی توانست فراق او را تحمل نمايد، زيارت کند، زيرا تقريباً مقدمات عمليات مهياء شده بود و وظايف هر کسی مشخص گرديده بود و برای او مسلم بود که تا پايان معرکه نمی تواند يار ، برادر ، همکلاسی و همشهريش را که عزيز جانش بود، ببيند و به همين جهت به مجردی که احوالپرسی و خسته نباشيد گفتن من تمام شد فرمود از عليرضا چه خبر؟. به محضرش عارض شدم، احمد آقا، خيلی عليرضا را دوست داری؟، آری، چقدر؟، قابل گفتن و توصيف و ترسيم نيست. پرسيدم؛ احمد جان، اگر خدای ناکرده عليرضا در اين عمليات، شربت گوارای شهادت را بنوشد و به ديدار خدا برود، چکار می کنی؟ فرمود؛ ما هر دو همراه، از خدا درخواست کرده ايم که مشيتش بر شهادت يکی از ما دو نفر قرار نگيرد، زيرا واقعاً توان تحمل جدايی يکديگر را نداريم. و دعا کرده ايم که هر وقت قرار شد شهيد بشويم با هم به شرف شهادت نائل بياييم. نکته ای را که لازم است در اينجا يادآوری کنم عبارت است از: پرسيدن عين همين سؤآل ، از شهيد سيد عليرضا تهامی در ساعاتی بعد که به زيارتش موفق گرديم. بدون اينکه سخنی از ملاقاتم با دوست بی نظير و بی بديلش شهيد مفقودالاثر احمـــد سلطانی بر زبان جاری سازم، گفتم سيد جان، اگر خدای ناکرده در اين عمليات دوست نازنينت احمد آقای سلطانی، به فيض عظيم شهادت دست يابد، چکار می کنی؟ خدا می داند که عيناً همان پاسخ او را داد و با اطمينان فرمود ما يا هيچکداممان شهيد نمی شويم و يا هر دو با هم به شهادت می رسيم!. بگذرم؛ در هر حال کمی سر به سرشهيد معصوم گونه احمـــد سلطانی گذاشته و اذيتش کردم و تا آنجا به خاطرم می آيد دقايقی هم کلنگ را از دستش گرفته و مقداری هم از سنگرش را گود ساختم و آنگاه به قصد زيارت رزمندگانی که هنوز موفق به زيارتشان نشده بودم اجازه ی خداحافظی گرفته و مجدداً پيشانيش را بوسه باران کرده و رفتنم. هنوز چند قدمی بيشتر از وجود پر خير و برکتش فاصله نگرفته بودم که صدای خوش الحان و گوش نوازش را شنيدم که؛ حاج آقا زادسر. فوراً به طرفش برگشته و عرض کردم؛ جان زادسر، چيه احمد آقا؟ بگو ببينم. دستش را در دستم گذاشت و با حالتی معصومانه در حالی که از خجالت سرخ شده بود و زمين خدا را از نظر می گذرانيد،(آخر او هم شانزده بهار از عمر مبارکش بيشتر سپری نشده بود) فرمود؛ حاج آقا، اگر کسی در سرزمين مقدس جبهه، افکاری خاص در ذهنش بيايد که مربوط به پشت جبهه و زندگی معمولی روز مره باشد، آيا گناهی مرتکب نشده است؟!. با توجه و تعجب، پرسيدم مثلاً چه افکاری؟، پس از مکثی طولانی و شرمساری بسيار فرمود: مثلاً اگر کسی فکر کند، چنانچه زنده و سالم از جبهه به شهرش مراجعت بنمايد، به خواستگاری فرد مورد علاقه اش برود، گناه کرده است؟. در حالی که از نه فقط طلبه بودن خودم بلکه از زنده بودنم خجالت می کشيدم و حقيقتاً اين سؤآل برايم مطرح شده بود که خدايا اگر بندگانت اينان و رزمندگان دينت هم چون اين جوان معصوم گونه می باشند، پس چگونه است که چون منی را به جمع آنان راه داده؟! ای ای ستارالعيوب و ای غفارالذنوب، لحظاتی که از حرف زدن و جواب دادن به او هم می ترسيدم و هم حيا داشتم، سرانجام پاسخ دادم نـــه، نه اينکه گناه ندارد بلکه ثواب هم دارد، ان شاءالله بعد از عمليات حتماً به خواستگاری برو و برای عروسيت ما را هم دعوت کن. سکوت و سر به زير انداختنش مرا بر آن داشت تا بپرسم که؛ احمـــد جان مگر کسی گفته، داشتن چنين فکرهای در جبهه گناه است؟!، فرمود نــه خير، خواستم بدانم. و يکی ديگراز عجايب جبهه ها، همين کيفيت شهادت اين حضرت طلبه و طلبه ی هم مباحثه و رفيق شفيقش، شهيد تهامی می باشد که تقاضای اين دو پذيرفته شد و هر دو در يک شب و در يک ساعت و نزديک هم و در يک عمليات، به آرزوی بلند خويش که برای امثال نگارنده دست نايافتنی است، دست يافتند و جنازه ی مطهر هر دو در زير آتش رگباری و سنگين دشمن ماند و ماند که ماند. به راستی که آن کسانی که اينک می کوشند تا فرزندان پاک خمينی بزرگ و کم نظير را که چنان جهان پاک و مطهری را زير سايه ی آن امام همام، برای خودشان رقم زده بودند که حتی فکرخواستگاری رفتن در سرزمين مقدس جبهه های نور مقابل ظلمت ، حلال عليه حرام ، گناه ضد ثواب و . و .، را بر نمی تابيدند و دون شأن خود احتمال می دادند، به سوی فسق و فجور و فحشای غربی سوق بدهند، چه جوابی برای خدا آماده کرده اند و چگونه می توانند با امام خمينی راحل و عظيم الشأن، روبرو بشوند؟!. اللهم اجعل عواقب امورنا خيراً اقل الطلاب : علی زادسرجيرفتی رمضان المبارک 1423
|